X
تبلیغات
......

......


??

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 2:7 توسط Morteza|

خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ”
خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . . .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 17:10 توسط Morteza|

شــکسـتـن دل هـنـر نـیـســت

کــار هــر بـی سـروپــایــســت

بـدسـت اوردنــش هـنـر اسـت

کــه کــار هـرکــس نـیــســت

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 16:43 توسط Morteza|

تا حالا تنها يه جاي نشستي؟

بي سر صدا توي خودت شكستي؟

حس خجالت بشينه رو چهره ت از اين كه فكر كني اضافي هستي...

تا حالا شده چيزي ببيني دلت بخواد كور بشي و نبيني؟

واسه پنهون كردن گريه هات زير بارون بدون چتر بشيني؟

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 16:37 توسط Morteza|

اگر هیچ وقت بعد از هر لبخندی خدا را شکر نمی کنید،                                                                              حقی نخواهید داشت بعد از هر اشکی او را سرزنش کنید.                 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:20 توسط Morteza|

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا


.

.

.ممنونم ازت بابت خیلی چیزا

یه چیزایی که زیاد بهش فکر نمیکنیم...

مثلاً به بیمارستان هایی که پر از مریض هستو ما جزوه اونا نیستیم...

مثلاً به اینکه چشم بینا داریمو میتونیم لبخند مادر و پدرو ببینیم...

مثلاً به همین خونه ای که میدونیم فرداهم هست و آواره خیابونا نمیشیم...

مثلاً به اینکه صبح و ظهر و شب سیر از پای سفره بلند شدیم...

خدایا ازین مثلاً ها خیـــــــــــــلی زیاده خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

خدایا بی انصافیه منو ببخش اگر گاهی .....

شــــــــــــــکرتــــــــــــــ ♥

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:19 توسط Morteza|

معلم پسرک را صدا زد!!

تا انشایش را با موضوع « علم بهتر است یاثروت » را بخواند ...

پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام !

معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد

و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت

پسرک در حالی که دستهای قرمزو ورم کرده اش را به هم می مالید

زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم

و انشایم را می نوشتم ...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:18 توسط Morteza|

با هم مشغول گفت و گو بودن...



اولی به دومی گفت: پدرت چیکارست؟



گفت: پدرم مهندسه!



اولی ساکت شد و با غرور و کمی غم گفت: پدر منم شهید شده..



دومی با طعنه لبخندی زد و گفت: پس تو با سهمیه اومدی دانشگاه؟!!!



اولی دلش شکست...با بغض عجیبی گفت: سهمیه مال خودتون ، بابامو پس بدین...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:16 توسط Morteza|

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :

خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد،

چه کفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :

نه…

ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !!!


… تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:13 توسط Morteza|


نامم را پدرم انتخاب کرد نام خانوادگیم را یکی از اجدادم دیگر بس است راهم را خودم انتخاب می کنم.

.

.

امید وارم توی زندگی همیشه راه درست رو انتخاب کنید..

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 21:57 توسط Morteza|


آخرين مطالب
» ???
» خدایادستم رابگیر...
» شکستن دل هنر نیس.....
» تاحال شده؟...
» نه....نه...
» خدا.........
» علم بهتراست یا ثروت....
» سهمیه....
» عشق ینی این ....
» راهم راخودم انتخاب کنم...

 Design By : Pichak